پيرمردي صبح زود ازخانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم هاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عکسبرداري بشه تا جايي از بدنت آسيب نديده باشه.»
پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند. گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آن جا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: «شما که اين قدر همسرت را دوست داري چرا او را به خانه سالمندان بردي؟ اما به هر حال نگران نباش. خودمان به او خبر مي دهيم.»
پيرمرد با اندوه گفت: «خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!» پرستار با حيرت گفت: «وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟»پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: «اما من که مي دانم او چه کسي است!»
واژه روسي Zeperti به معني زنداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاقهاي روسي در ايران است. در آن دوران هرگاه سربازي به زندان ميافتاد ديگران ميگفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش به هم ريخته است.
هشلهف :
مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژهها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه ميتواند نازيبا و نچسب باشد، جمله انگليسيI shall have به معني من خواهم داشت را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژه مسخره آميز را براي هر واژه و عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار ميبرند.
چُسان فسان:
از واژه روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.
شر و ور:
از واژه فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.
اسكناس:
از واژه روسي Assignatsia که خود از واژه فرانسوي Assignat به معني برگه داراي ضمانت گرفته شده است.
فکسني:
از واژه روسي Fkussni به معناي بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معناي بيخود و مزخرف به کار برده شده است.
نخاله:
يادگار سربازخانههاي قزاقهاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ ميگفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند.
سال اول کارم بود یعنی سال 1367 در روستای پر خاطره میرآباد تدریس میکردم. یکی از روزها در کلاس مشغول بودم که یک دفعه صدای مهیبی بلند شد. کلاس ما که شیشه نداشت ولی اگر داشت قطعا می لرزید. طبق عادت آن روزها بچه ها گفتند "انداخت" و این کلمه معمولا بعد از اعلام وضعیت قرمز و صدای انفجار بمب ها و راکت های هواپیماهای عراقی بود که وقتی شهر اصفهان را می زد بر زبان ها می آمد. خلاصه چند دقیقه صحبت بر سر این موضوع شد که این صدای بمب بود یا نه و آخر هم نتیجه ای نداشت. زنگ آخر بود وقتی کلاس را تعطیل کردم، بچه ها به طرف خانه هایشان به راه افتادند و من هم به سمت مدرسه ابتدایی که چند کوچه فاصله داشت و ظهر برای ناهار آنجا می رفتم به راه افتادم. کمی بعد چند تا از دانش آموزان که جلوتر رفته بودند وقتی مرا دیدند دویدند و خبر دادند که: "آقا اجازه اون صدای بمب نبوده، صدای ترکیدن یه تانک آب بوده؛ یه نفر هم مرده که روش یه پارچه انداختند." من با تعجب و دلهره جلو رفتم. جمعیتی را دیدم که حلفه زده بودند و با سکوت به جنازه ای که در وسط بود و یک پارچه سفید روی آن بود نگاه می کردند. جنازه آنقدر کوچک بود که از یکی پرسیدم: "بچه بوده؟" گفتند: نه جوانی بوده که تازه عروسی کرده و مال روستای حسین آباده که اینجا مغازه جوشکاری و در و پنجره سازی داره. گفتم چرا اینقدر کوچیکه؟ گفتند از شدت درد و ضربه چمبره زده. یکی از دانش آموزان آمد جلو و گفت آقا دیوار رو برو را نگاه کن نگاه کردم تکه هایی مثل گوشت به دیوار گلی که چند متر فاصله داشت چسبیده بود. گفتم اینها چیه؟ گفتند مغز این بنده خداست. در حالی که به شدت متاثر شده بودم گفتم یعنی تا آنجا پرتاب شده؟ گفتند آقا روی پشت بام هم تکه هاش رفته. یکی گفت اون موتور را نگاه کن. نگاه کردم تکه هایی که کاملا می شد فهمید که مغز سر است به موتور چسبیده بود. گفتم چرا اینجور شده؟ گفتند آقا به اون تانکر آب نگاه کن. تانکر آبی بود که بالای آن از قسمت جوشکاری شده حدود 10 تا 15 سانتیمتر باز شده بود. گفتم خوب این که خیلی کم باز شده چرا این بنده خدا این طوری شده؟ گفتند: اون دایره گرد که شبیه جای یه توپه را می بینی؟ گفتم آره. گفتند این جای سر آن مرحوم است. خلاصه شرح ماجرا این بود که یه تانکری که گفته می شد مخصوص حمل آب بوده و با تراکتور جابجا می شده از قسمت جوشکاری نشتی داشته که صاحب آن تانکر را پیش این بنده خدا آورده که جوشکاری کند. او هم بعد از کمی جوشکاری برای برخاسته که چند خال جوش هم بالای تانکر بزنه که در حالی که سرش نزدیک کار بوده یک مرتبه تانکر منفجر می شود و این فاجعه اتفاق می افتد. البته چیزی که معلوم بود این بود که از این تانکر برای حمل گازوییل استفاده می شده ولی صاحب آن گفته بود که آن را شسته و مدتی است که با ان آب حمل می کند. اما به هر حال آن جوان تازه داماد جان باخته بود و خاطره ای تلخ برای همه مخصوصا همسر جوان خویش بر جای گذاشته بود. روحش شاد